زمینه ظهور مدرنیته راجع است به قرن هجدهم و انقلاب صنعتی و دورهی روشنگری که با تلاش متفکران مختلفی از جمله مکتب فرانکفورت ساخته و پرداخته گردید. مدرنیسم مرحلهی گذار است که دارای ویژگیهایی چون تکیه بر عقل، اهمیت و محوریت بخشیدن به انسان، فرد باوری، توجه به کنش غایت شناختی (معطوف به هدفمندی)، رواج نوسازی، شکلگیری دولت ملی و سلطهی پول میباشد.ریشهی پست مدرن را میتوان در آثار سوروکین، لیوتارد، نیچه، دریدا، ویتگنشتاین و ... یافت که از جوانب مختلفی مورد بحث و بررسی و مقایسه با مدرنیته قرار گرفته است.
پست مدرن نیز دارای ویژگیهایی است که عبارتند از: اهمیت دادن به آزادی انسان، نسبیت گرایی، نقد بر فرد، محوریت بخشیدن به سوژه، گسترش شبکههای فراملیتی، نفی فرا روایتها، ساختار پساصنعتی جوامع، تعهد به رفاه انسانها و برنامهریزی اجتماعی، گسترش اقشار یقه سفید و متخصص، رشد و گسترش دولتِ رفاه.
مقدمه
زمینه ظهور مدرنیته راجع است به قرن هجدهم و انقلاب صنعتی و دورهی روشنگری که با تلاش متفکران مختلفی از جمله مکتب فرانکفورت ساخته و پرداخته گردید. مدرنیسم مرحلهی گذار است که دارای ویژگیهایی چون تکیه بر عقل، اهمیت و محوریت بخشیدن به انسان، فرد باوری، توجه به کنش غایت شناختی (معطوف به هدفمندی)، رواج نوسازی، شکلگیری دولت ملی و سلطهی پول میباشد.ریشهی پست مدرن را میتوان در آثار سوروکین، لیوتارد، نیچه، دریدا، ویتگنشتاین و ... یافت که از جوانب مختلفی مورد بحث و بررسی و مقایسه با مدرنیته قرار گرفته است.
پست مدرن نیز دارای ویژگیهایی است که عبارتند از: اهمیت دادن به آزادی انسان، نسبیت گرایی، نقد بر فرد، محوریت بخشیدن به سوژه، گسترش شبکههای فراملیتی، نفی فرا روایتها، ساختار پساصنعتی جوامع، تعهد به رفاه انسانها و برنامهریزی اجتماعی، گسترش اقشار یقه سفید و متخصص، رشد و گسترش دولتِ رفاه.
الف) تعاریف :
برای مدرنیسم و پست مدرنیسم تعاریف گوناگونی ارائه شده است که ما در اینجا به اختصار تعدادی از این تعاریف را بررسی میکنیم.
الف 1) مدرنیسم[1]
1- مدرنیسم از واژه لاتینی بهمعنی جدید و عصر ریشه گرفته شده است. این واژه بهعنوان مرجعی برای بازتاب اندیشههای نو در عصر روشنگری مطرح شده است و شامل یک نگرش فلسفی- سیاسی و اجتماعی به انسان و محیط میباشد. (نژاد بهرام، 1377، ص2)
2- به نظر مارشال برمان مدرنیسم را میتوان به طور اجمال مجموعه دیدگاهها و آراء و نظراتی دانست که «قصدشان آن است تا زنان و مردان را عامل، و در عین حال موضوع مدرنیته سازند. تا این قدرت را به انسانها اعطاء کنند تا بتوانند جهانی را که دستاندرکار تغییر آدمی است تغییر دهند.» با این تعریف چهرههای ادبی، هنری و موسیقی سدههای نوزدهم و بیستم، هر دو را میتوان نوگرا دانست اما چنانکه خواهیم دید حائز اهمیت است که اصطلاح مدرنیسم را برای اشاره به جنبشهای هنری، موسیقایی، ادبی و به طور کل، زیبایی شناختیای به کار برد که در دهه 1880 در اروپا ظهور یافت و پیش و پس از جنگ جهانی اول بالیدند و در فرهنگستانها و هنرکدههای پس از جنگ جهانی دوم اروپا و امریکا نهادینه شدند(نژاد بهرام، همان، ص3).
3- بزعم سیرایتمیلز مدرنیسم عبارت است از مجموعهای فرهنگی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فلسفی که از حدود قرن پانزدهم یعنی از زمان پیدایش نجوم جدید، اختراع چاپ و کشف امریکا تا دیروز یا تا چند دهه پیش ادامه یافته است(نژاد بهرام، همان، ص4).
الف 2) پست مدرنیسم[2]
1- پست مدرنیسم، فقط یک اسم فلسفی برای شورش در برابر اوضاع دهه 1960 نبود بلکه بیشتر و مهمتر، تمایل جامعهی غرب (به عنوان یک کل) به بازگشت به سوی مفاهیم کهن برای پاسخگویی به مسائل جامعه و فرهنگ مدرن از طریق بازگشت جزیی به صور فرهنگی سنتی و اتحاد مجدد با آن است(لاورنس، ص55).
2- پست مدرنیسم پدیدهایی برای جبران ضعفهای مدرنیسم، اساساً مقابلهایی است با (تجرید) در مدرنیسم، به مفهوم جدایی اندیشه از زندگی واقعی و روزمره مردم و نادیده گرفتن نیازهای انسانی آنان که دامنگیر فیلسوفان و سیاستمداران و هنرمندان مدرنیست بوده است. به عبارت دیگر پست مدرنیسم را میتوان تداوم تلاشهایی به حساب آورد که تحت عنوان مدرنیسم برای غلبه بر بحران سالهای آغازین سده بیستم صورت گرفت. اگر این نکته را بپذیریم در آن صورت پدیده پست مدرنیسم باید در بردارنده خصوصیت اجتناب از تجرید و تجردگرایی به مفهوم نادیده گرفتن مردم، شیوه زندگی معمول و عادی آنان و نیازهای واقعی ایشان باشد(بهمن، نشریه سیاسی- اقتصادی، شماره 164-163، ص118).
3- پست مدرن در کل مرحله گذر از مفاهیم بنیادی و آرمانها و چشماندازهایی است که از قرن هجدهم، هدایتگر تمدن مدرن غربی بوده است، پست مدرن، سنتزی است از سنت و مدرنیسم، محصول پیچیدهایی از حال و گذشته است. برای مثال در پست مدرن احتمالاً محیط کار به داخل خانوادهها آورده خواهد شد و این خود باعث مستحکم شدن بنیان خانواده غربی خواهد شد (نوربخش آقبلاغ، نشریه مصباح- مدیریت، ص132).
با توجه به اینکه اندیشمندان غرب آغاز مدرنیته را از رنسانس به این سو میدانند، پس بهتر آن است که بحث خود را از رنسانس و علل پیدایش آن شروع کنیم. آن چه باید گفت این که پس از قرنها دگرگونی، جامعهی غربی بر اثر جنگهای صلیبی، گسترش تجارت، برخورد فرهنگها، افزایش ثروت و فراغت، پیدایش مدارس و دانشگاهها، کوششها و تلاشهای کسانی مانند «آبلار»[3] و «راجرزبیکن»[4] و دیگران و زیاد شدن باسوادان، زمینه برای پیدایی تحولات جدیدی در عرصههای فکری و اجتماعی پدید آمد و بینشی جدید برتفکر جامعه اثر گذاشت. انسان دوستانی مثل «ویلیام پتراک»[5] پدید آمدند که با گردآوری آثار کلاسیک به بازیابی آنها پرداختند. نهضتی به نام «اومانیسم»[6] در ایتالیا
پا گرفت که از آثار یونان و روم دریافت و تلقیای دیگر داشت. به گفته ویل دورانت: «فلسفهی مدرسی در دانشگاهها بر کرسی فلسفه تکیه زده بود، در حالی که اومانیسم در بیرون از دانشگاهها رشد و تکامل مییافت.» چون در طی قرون وسطی آثار کلاسیک یونان و روم را به این خاطر محفوظ نگه داشته بودند که میخواستند گفتهها و آراء دانشمندان دنیای باستان را با حکمت دین مسیح التیام و سازش دهند. اما آن چه اندیشه و احساس مرم را دگرگون کرد فقط متنهای کلاسیک نبود بلکه گرایشی به امور دنیوی و واقعبینی و گسترش افکار، فساد اخلاق برخی از کشیشها و تشکیک به عقاید جزمی کلیسا بود که موجب بروز رنسانس شد. البته باید اذعان کرد که رنسانس جنبشی «ارادی» نبود که در زمانی معین و مکانی مشخص و ناگهان پدید آمده باشد. در واقع این فقط بعدها بود که نام «رنسانس»[7] بدان اطلاق گردید (زاهد، ص7).
همچنین مفاهیمی چون «اومانیسم» و «فردگرایی»[8] به آن معنایی که «یاکوب بورکهارت»[9] در کتاب فرهنگ رنسانس در ایتالیا سعی دارد دید قرن نوزدهمی خود را بر آن بار کند مطرح نبود. رنسانس معرف دوران جدیدی است که عموماً شروع آن را از قرن پانزدهم میلادی و در ایتالیا میدانند.البته سنت شکنی و تجدد و رهایی در قرنهای پیش از رنسانس شروع شده بود که موجب بروز تحولات بعدی شد. اما، دگرگونیها به همین جا ختم نشد، توجه به مسایل دنیوی و گسترش مبادلات بازرگانی و اخبار کشف دنیاهای تازه و پیشرفت دانش، قیدهای قدیم را درهم شکست و با انتقاد در سرزمین کلیسای کاتولیک وزیدن گرفت و عملکرد کلیسای کاتولیک نیز زمینه را برای حملات پیاپی کسانی چون «لوتر»[10] «کالون»[11]، «اراسموس»[12] و دیگران آماده کرد. اینان ضربات خود را بر پیکر کلیسا وارد کردند که منجر به ظهور فرقهایی جدید به نام «پروتستان»[13] گردید.
آنها کلیسای روم را در اشتباه میدانستند و اعمال زشت کشیشان متعصب و مال دوست را افشا میکردند. این کنشها و واکنشها بالاخره به «اصلاح کاتولیکی»[14] انجامید. در نتیجهی اصلاح دینی قدرت یکپارچه و سازمان یافتهی کلیسا درهم شکست و لوتر اعلام کرد که بدون کلیسا هم میتوان راهی برای نجات پیدا کرد. اگرچه برخی از مورخان برآنند که: «نهضت اصلاح از لحاظ تحول دینی اهمیت چندانی ندارد، بلکه از آن سبب که موجد جنبشهای سیاسی و اقتصادی شد، درخور اعتناست.» اما جنبش اصلاح دینی به کوششهایی که انسان برای امرار معاش و سود انجام میداد جنبهی تقدس دینی داد و مسیحی باایمان دیگر میتوانست با تلاش و کوشش بیشتر به منفعت بیشتر دست یابد. با این اوضاع، صحنهی زندگی اجتماعی دگرگون شد و تجارت بازرگانی گسترش و رونق بیشتری یافت و شهرها توسعه پیدا کردند و عالمان طبیعی به خاطر شناخت بیشتر مجبور بودند هرچه بیشتر تجربهاندوزی کنند. علوم جدید در معتقدات جامعه کهن تردید به وجود آورد و عوامل دست به دست هم دادند و عصری را به وجود آوردند که مورخان از آن با عنوان «عصر فرد»[15] یاد میکند. آنان «عصر فرد» را از «فرانسیس بیکن»[16] به بعد میدانند و وی را پرچمدار خرد مینامند. او در پاسخ به اندیشمندان جهان باستان که «دانایی را فضیلت» میدانند میگفت: «دانایی توانایی ست» و باید بر طبیعت چیره شد.
گالیله از اینکه خداوند به وی عقل داده خود را موظف میدید که از آن در جهت دانش استفاده کند. مسیر عقل در جهت پیشرفت علم و دانش به راه افتاد و روش تازه دکارت در استدلال، راه را برای برداشت عقلی بازکرد وی نوشت: «میاندیشم، پس هستم». در واقع اساس تفکر غرب بر پایهی اعتماد دکارت به عقل پیش رفت. «اسپینوزا»[17] بعدها نوشت: «لبخند مزن، فغان مکن، لعنت هم مکن، بلکه بفهم.» (زاهد، همان، ص8).
اینگونه بود که اندشمندان غربی کوشیدند تا با جهل و خرافات مبارزه کنند. در این میان بعضی نیز دست به اختراع میکروسکوپ، تلسکوپ، دماسنج و ... زدند. «تیکوبراهه»[18] «کپلر»[19] «نیوتن»[20] و «کوپرنیک». اساس علم نجوم جدید را پایهگذاری کردند. اندیشمندان اجتماعی نظیر «ماکیاولی»[21]، «هابز»[22] و «لاک»[23] نیز با رسالههای خود در باب حکومت، نگرش سیاسی جدیدی را عرضه کردند. انگار همه چیز برای عصری بزرگ فراهم میشد:
«عصر روشنگری». تاریخ نویسان، چند سالی را که مقدم بر انقلاب کبیر فرانسه است «عصر روشنگری»[24] مینامند. همان عصری که کانت دربارهاش نوشت: «روشنگری خروج آدمی است از نابالغی به تقصیر خویشتن خود.» این گونه بود که روشنگری قرن هجدهم از پیشرفتهای علمی و فنی و فکری و قرنهای پیش از خود برخوردار شد. عقاید و آراء روشنگری را کسانی رواج دادند که آنها را فیلسوفان خواندند: «در فلسفه ساخته و پرداخته این فیلسوفها همهی مقوله بنیادی مرتبط میتوان تشخیص داد»- عقل و طبیعت و پیشرفت ... آنها عقل «کلید همهی مشکلات زندگی فردی و اجتماعی انسان ساختند.» و به جای حقوق کلیسایی، از حقوق طبیعی انسان سخن گفتند. «منتسکیو»[25] «ولتر»[26]، «روسو»[27] و «دیدرو»[28] شماری از مردان بزرگ «عصر روشنگری» محسوب میشوند که ضربات بیامان خود را بر پیکر جهل و تعصب خشک و خرافهپرستی و سنتهای متحجر زمانهشان وارد ساختند: «عصر روشنگری را میتوان به منزله ارزشیابی عقاید و اصول فلسفی، مذهبی و اجتماعی دانست که طی هجده قرن، تاریخ غرب از آن تأثیر پذیرفت.» بر اثر اختراعهای بسیار مثل ماشین بخار، انقلاب صنعتی در انگلستان رخ میدهد و بر اثر تحولات اجتماعی و تقریباً پس از سال 1800م که تاریخ نویسان از آن به عنوان «عصر ایدئولوژی»[29] نام میبردند کمکم «ایسمها» پدیدار میشوند (لیبرالیسم، رادیکالیسم و سوسیالیسم) همهی این ایدئولوژیها به تنهایی مدعی ساختن بهشت برای انسان و تأمین سعادت او بودند. اما این دگرگونیها به کجا انجامید؟ و دستاورد این دورانها چه بود؟ این همان بحثی است که اندیشمندان غرب به بررسی و تحلیل آن پرداختهاند و این دوران را در مقایسه با تفکر سنتی پیش از رنسانس، «مدرن»[30] مینامند و از آن به «مدرنیته»[31] و «مدرنیسم»[32] تعبیر میکنند.
از اواخر قرن نوزدهم در حرکت عظیم مدرنسازی و فتح یک به یک سنگرهای طبیعت از سوی انسان، تردیدهایی پدیدار شد. نیچه نخستین متفکر بزرگی است که در مقابل همه ارزشها و آرمانهای مدرن ایستاده و از چند و چون آنها پرسش کرد و کوشید آنرا مورد نقد و بررسی قرار دهد. او با تحلیل جدیدی از هستی، انسان و عقل، به انسان و عقل جایگاه تازهای بخشید و سعی نمود آن دوگانگی مطلق را که در اندیشه دکارتی و کانتی میان انسان و طبیعت ایجاد شده بود از میان ببرد. جنگ جهانی اول و دوم امید به پیشرفت مطلق در پناه اندیشه مدرنیته را مورد شک و تجدیدنظر قرار داد. در واقع بحث درباره اندیشههای پسا مدرنیستی به شکل نوین آن به دهه 60 باز میگردد. بررسی شرایط اجتماعی- سیاسی آن دوران و ضرورتهای تغییر در بافت نگرش افراد به جامعه، از رشد سرمایهداری در عرصههای مختلف زندگی حکایت میکند. حضور گسترده تکنولوژی بر جای جای روابط اقتصادی- سیاسی و اجتماعی، توان قوای انسانی را در ابزار اراده مستقل کاهش داده بود. در واقع این دستگاهها بودند که تصمیمگیری میکردند نه انسانها. روابط اجتماعی در قالب مفاهیم علمی- تکنولوژیکی معنا میشدند و به نظر میرسید آنچه انسان را وارد عصر مدرنیته ساخته بود به تدریج رنگ باخته است. میل به آزادی، استقلال- هویت و ... همگی در چارچوبهای اقتصادی و اجتماعی، تحت سیطره تکنولوژی درآمده بودند(نژاد بهرام، 1377، ص1).
در واقع برخی معتقدند از نظر جامعه شناختی، مرحله اول سرمایهداری از نظر فرهنگی، عصر روشنگری را به همراه دارد. در نوع دوم سرمایهداری، بین ساختار تجربه فرد و ساخت اقتصادی- اجتماعی فاصله افتاده و ذهنیت فرد در سیطه امپریالیسم قرار میگیرد. اما در سرمایهداری نوع سوم یا معاصر یا چند ملیتی، به علت تنوع و تکثر اقتصاد (اتوماسیون، بورس، تجارت و بازرگانی) پدیده فرهنگی پسا مدرنیسم را به همراه آورده است که به نوعی مونتاژ و در کنار هم چسباندن است. در این شرایط دیدگاههای جدیدی در پاسخ و اعتراض به وضع موجود پا به عرصه اجتماع گذاشت(نژاد بهرام، همان، ص1).
پسا مدرنیسم نامی بود که این گروه از معترضین که نسبت به موقعیت انسان در درون جامعهکنونی احساس نگرانی کرده بودند و تمامی قالبها را تهی از محتوی میدیدند، برای خود برگزیدند. شاید بتوان گفت نخستین نغمههای پسا مدرنیستی در ادبیات، هنر و خصوصاً نقاشی و معماری پدیدار شد. رهبران اولیه این مکتب نیچه، هایدگر و ویتگنشتاین هستند و در عصر حاضر نیز افرادی چون ژاک دریدا، فرانسوالیوتار، رولان بارت، ژان بودریا، دلوز، فولو از سردمداران برجسته این مکتب میباشند(نژاد بهرام، همان، ص2).
بنا به گفته کیویستو (1377) شروع دوره پست مدرن را ساعت بعد از ظهر 15 ژوئیه سال 1972 اعلام کردهاند، یعنی «لحظهایی که مجموعه خانهسازی پروئیت ایگوی سنلویی با دینامیت به تلی از خاک تبدیل شد». این مجتمع به گفته کیویستو در دهه پنجاه بدست یکی از شاگردان لوکوزبوزیه و در واقع مبتنی براصول و هدفهای مدرنیسم برای ایجاد اجتماعی پرنشاط و شهروندانی فعال طراحی شده بود در حالیکه در کمتر از دو دهه این مجتمع را بیشتر خانوارهایی اشغال کردند که سرپرستشان زنهایی فقیر و نیازمند کمکهای بهزیستی بودند و مجتمع بعنوان محلی خطرناک و پاتوق معتادان به مواد مخدر و دزدان و آدمکشان بر سر زبانها افتاده این (به تعبیری) پایان رؤیاها و امیدهای مدرنیسم بود که سعی داشت براساس اصولی تخصصی جامعهایی مدرن و ایدهال بسازد ولی در واقع بدون شناخت درست از نیازهای اساسی و واقعی مردم و بیاعتنا به آنها(بهین، شماره 164-163، ص118).
با تشکر و آرزوی موفقیت روزافزون برای آقای عادل عبدالهی (کارمند بخشداری مریوان) در مساعدت کلی این مقاله .
منابع:
-بهین، بهرام، از مدرنیسم به پست مدرنیسم (از تجرید به واقعیت زندگی)، نشریهی اطلاعات اقتصادی، سیاسی شمارههای 164-163
-زاهد، یوسف، پیشدرآمدیتاریخی بر مدرنیته وپست مدرنیسم، نشریهپیامشمال، شماره 5.
-لاورنس- ای- کاهون، مدرنیسم و پست مدرنیسم، ترجمهی حسن سلیمانی، نامهی فرهنگ، شماره 36.
- نژاد بهرام، زهرا (1372): مدرنیسم و پست مدرنیسم، نشریه همشهری، شماره 3.
-نوربخش آقبلاغ، عسکر، پستمدرنیسم وسازمانهایفراصنعتی، نشریهمصباح، شماره 51
[1] Modernism
[2] Post Modernism
[3] Ablar
[4] Rajerz Bacon
[5] William Petruk
[6] Humanism
[7] Renaissance
[8] indivdulism
[9] Jacob Burhardt
[10] Luther
[11] Calven
[12] Erasmus
[13] Protestan
[14] Catholic Reformatia
[15] Rational Age
[16] Francis Bacon
[17] Spinoza
[18] Ticobrahe
[19] Kepler
[20] Newton
[21] Machiawelli
[22] Hobbs
[23] John Lock
[24] Literatur
[25] Montesquieu
[26] Voltaire
[27] Rousseau
[28] Diderot
[29] Idiologe age
[30] Modern
[31] Modernity
[32] Modernism